تب‌نوشت‌ها

مطالبی پریشان و درهم

تب‌نوشت‌ها

مطالبی پریشان و درهم

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

تصویر مرتبط

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۵
... نجفی

گفتشان و نفسشان و نقششان

جمله "جان مطلق" آمد بی نشان

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۰
... نجفی

و سیعلم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۲۵
... نجفی

وَالَّذِینَ کَفَرُوا

أَعْمَالُهُمْ کَسَرَابٍ

بِقِیعَةٍ

یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً

حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا

وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ

فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ

وَاللَّهُ سَرِیعُ الْحِسَابِ

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۳
... نجفی





آه لبرقٍ لمعا/ماذا بقلبی صنعا














۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۵
... نجفی

یکی از اساتید محترم چند سال قبل داستانی را تعریف کرد و الان! چقدر این بیت شعرش ناز می نماید: «پیش درخت نسترن، وقت گل انار قم/دست من شکسته دل، دامن گلعذار قم»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۶
... نجفی


عَیْنًا یَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ!
خجالت و شرمندگی سراسر وجودم را فرا می گیرد آن گاه که به خودم می نگرم و این که بر کناره این دریای بی کرانه این همه وقت ایستاده ام؛ ایستادنی که در پی اش دل به دریا زدنی نبوده تا قهراَ آب زلال این بحر نیلگون که حرکت موجش عرق شرم بر رخ لطیف نسیم می آورد کدورت هایی بزداید(تازه این اول عشق است) و یا دست کم مشتی آب بردارم و خنکی آرامش قلب را از تماس آب با دستم بلافاصله درک کنم. سهل است این کارها را نکرده که حتی از منظره و افق آبی فلک وش دریا هم بهره نبرده ام. تازه رو گردانی هایم جای خود دارد که خودش حدیثی غمین و غمی دلگز است. تنها گاهی به توصیفاتی که از این دریا کرده اند، آن هم با عدم دقت کافی گوش داده ام؛ اما این دریا نه به مانند دیگر دریاهاست که تا قطره ای نستاند مرواریدی نپرورد و تا قربانی یی نگیرد قربانی هایی ندهد و اگر روزانه کشتی و قایقی را در هم نشکند روزش شب نمی شود. اینجا دریای جان است که صدفش به رایگان گوهر می دهد و مرغابی اش بدون رنج غوطه خوردن ماهی می خورد و ابر بی زحمت دریوزگی، از آبش سیراب می شود و قس علی هذا.
فقط یک شرط دارد و آن شکست است و شکستن. اگر کشتی هستی و یا در کشتی، باید بشکنی و الا که باید مثل تخته پاره ای از همان ساحل بر موج سوار شد و به دل دریا رفت. در هر حال ترک خود لازم است و شکست بت نفس. چه آن بتی که این اندازه جسور بوده که بر وجودش رقم نمود کشیده(و این هم باز هنر است در حد خودش) و سوار بر کشتی شده و در میانه است و چه آن که هیچ هم نشده و سبک بالش در ساحل پندارند اما در دلش غوغاست. اینکه باید بشکنم را از برم ولی در عمل اثبات کردم فقط لقلقه زبان بوده و بس. اصلا مزه کار به این است که خودشان بشکنندت و سپس بسازندت؛ آشپز که دو تا شود غذایشان را به سخره گرفته اند از قدیم! و من الان سالم مانده ام مثل قبل؟ و این شکستگی بدیع و واضح، قسم حضرت عباس می خواهد مگر؟ و اصلا می توان باور کرد که معلول فعل خود هیچ کاره ام است مثلا؟ نباید حرفی زد که بر تو بخندند. باور نداری ای دریای جان از آن خیز موج بر ساحل گذر کرده ات بپرس. خوب نیست آدم کاری را که می کند نصفه و نیمه رها کند. نه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چون سوختی ام بر ده، خاکستر من بر باد

شاید که بدین حیلت بر دامنت آویزم!

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۳۳
... نجفی