تب‌نوشت‌ها

دارم تب فراق و ندارم مجال آه!

تب‌نوشت‌ها

دارم تب فراق و ندارم مجال آه!

۱ ۳۰ ۶۰ ۳۰ ۱ ۴۰
۷۰ ۳۰ ۱۰
۱ ۳۰ ۴۰ ۵ ۴ ۱۰

بایگانی

چهاردهمین جمعه‌نویسی را در وبلاگ بلاگفایم نشد بنویسم و اینجا می‌نویسم.

امروز فکرم درگیر بحث نعمت و شکر بود. ما غرق در نعمتیم و قاعدتاً باید شکر زبانی و عملی در زندگی ما پررنگ باشد که نیست. جد گرامی‌تان فرموده‌اند: «إذَا ظَهَرَت عَلَیکَ نِعمَةٌ فَاحمَدِ الله» و این حمد و سپاس و شکرگزاری به درگاه خدا به سبب رسیدن نعمت، هم شامل نعمت‌های مقطعی و گهگاهی می‌شود و هم نعمت‌های همیشگی.... خاطرم رفت به این سو که اگر سیصد و سی سال به کنجی بنشینم، و فقط نعمت پر فیض الهی وجود ملکوتی شما را بشمارم، نتوانم نتوانم نتوانم نتوانم...

علت نیز روشن و واضح است. وجود پرجود شما نه از نعمت‌هایی است که بشود با دیگر نعمت‌ها، مقایسه‌اش کرد. رزق ما، بود و نبود ما، ثبات ایمان متزلزل! ما، ولایتمداری ما نسبت به شما، و برائت ما از عمر و ابوبکر و عثمان و عایشه و معاویه و...، همه ناشی از عنایت شماست، ای سرچشمه‌ی هر نعمت عالی الهی... و شرمنده هستم که این جمعه ها خیلی ساده و راحت رد می‌شود و غافلان خواب‌آلودی مثل من، ککشان نمی‌گزد و انگار نه انگار، ذات مقدسی که اولویت نفسانی به ما دارد در محبس غیبت است ولی ما زندانی نیستیم و آزادیم....... عزیز علی ان تحیط بک-دونی- البلوی.......... از این مقوله‌ی دلگز بگذرم که جز تداعی شرمساری‌ام، ثمری ندارد ای قمر منیر ملکوت خدا و ای آفتاب غریب و تنهای آل طاها...... خدا را به میزان عظمت نامتناهی شما شکر و سپاس از خدا و از شما... به خاطر وجودتان.... و لعنت بر سقیفه‌چیان بانی هر بنای کج... و هر تنش... و هر درگیری... و هر نابسامانی.... از جمله ابرنابسامانی اصلی هستی، یعنی غیبت مصیبت‌بار و رخ‌ننمودن محزونانه‌ی شما.

خاکسار بی‌مقدار شرمسار، مخلص و ارادتمند🌷🌸🌹🙏

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۰۴ ، ۲۳:۳۹
... نجفی

چه نیک‌بخت کسی، کش به روی توست، نگاه🥹🌹🌸💝

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۰۴ ، ۱۹:۱۱
... نجفی

با اجازه از مرحوم رودکی این را سرودم:

هیچ شادی نیست اندر این جهان

برتر از دیدار خورشید نهان

 

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ‌تر

از فراق حضرت صاحب زمان

 

خانه‌ی دل از غمت ویران شده

اشک ما از دیده‌ها باشد روان

 

گر چه از حد رد شده این فاصله

قلب و جان گوید بیایی بی‌گمان

 

بس درود و رحمت بی انتها

بر شما باد ای امام انس و جان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۰۴ ، ۱۳:۳۳
... نجفی

هم نظری، هم خبری، هم قمران را قمری
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری

هم سوی دولت درجی، هم غم ما را فرجی
هم قدحی، هم فرحی، هم شب ما را سحری

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۰۴ ، ۲۰:۰۴
... نجفی

مجنون خواست که پیش لیلی نامه‌ای نویسد. قلم در دست گرفت و این بیت گفت:

خَیَالُکَ فِیْ عَیْنِیْ وَاِسْمُک فِیْ فَمِیْ

وَ ذکْرُک فِیْ قَلْبی، الی اَیْنَ اَکْتُبُ؟

 

خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست، 

و ذکر تو در صمیم جان جای دارد. 

پس نامه پیش که نویسم؟ چون تو در این محلّه‌ها می‌گردی.

 

قلم بشکست و کاغذ بدَّرید...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۰۴ ، ۱۸:۰۸
... نجفی

ازدواج نه چیز بدی است، نه حرام و ممنوع است، نه فقط برای لذت است. 

اما خب نمی توان منکر این شد که ازدواج، پر از خوشی و لذت است. البته یک بعد لذتهای ازدواجی، به اقتصاد بر می گردد. وضع مالی خوبی باشد این لذت ها سر بر می آورد، وضع خوب نباشد اینها ناپدید یا کمرنگ می شوند وحتی تبدیل به ضد لذت می شوند. قابل توجه دولتهای همه ممالک دنیا که با روح و روان لذتهای مالی ما بازی می کنند😅

بخش دیگر لذتهای ازدواج، لذتهای غیرمالی است. اینکه همدمی هست و می شود با او حرف زد و خندید و گریه کرد و دعوا کرد و آشتی کرد و غذا خورد و خوابید و بیدار شد و فیلم دید و پارک رفت و سفر رفت و مهمانی رفت و الی آخر

اگر هم تقدیر بر بچه دار بودن شد، لذتهای مربوط به بچه را هم می شود نوشید.

کلا ازدواج می تواند پر از لذت باشد که به علل شخصی و حکومتی، حجم این لذت ها می تواند کم و زیاد شود.

این همه بافتم تا بگویم در حدیثی دیدم که یوسف پیامبر(بر پیامبر ما و خاندان مطهر ایشان و بر جناب یوسف، سلام و صلوات باد) برادرش(قاعدتا بنیامین) را بعد از سالها دید.

یوسف از او شنید یا با علم نبوت، فهمید که او ازدواج کرده است.

بعد از برادرش گله کرد و گفت: چطور دلت آمد که در زمان نبودن و ناپدید‌شدن من، ازدواج بکنی عزیز دل برادر؟

خب بنیامین پاسخی داده که در عین حالی که درست بود، پاسخ اشکال حضرت یوسف نبود. اشکال وی این بود وقتی که محبوب و معشوق ما در گرفتاری و سختی است، چرا به سمت فعل دارای لذت رفته ای؟

(ان یوسف قال لاخیه: کیف استطعت أن تتزوج النساء بعدی ؟ فقال: ان أبی أمرنی وقال: ان استطعت أن تکون لک ذریة تثقل الارض بالتسبیح فافعل)

این نکته حضرت یوسف، درس آموز است و درس عشق است و کارگاه به یاد محبوب بودن، به خصوص محبوبی که اکنون در محدودیت و اضطرار است.

اشکال مزبور فقط منحصر در ازدواج نیست و با الغای خصوصیت می توان آن را به همه لذات عرفی، تعمیم داد و برای امثال من این را می رساند که تو عاشق 💞حضرت مهدی (علیه السلام و عجل الله تعالی فرجه) 💞 نیستی، و فقط یک شبح و نمود از انتظار را در وهم خودت ساخته ای،🙁

و باید تجدیدنظر کنی در رسوم عاشق پیشه‌گی... ای پشمینه پوش تندخوی خاک بر سر... که از عشق هیچ بویی نشنفته‌ای.

ولی باز همین مقدار هم از فقدان شبح بهتر است و نباید از دستش بدهم. درست است متاسفانه محور زندگی خودم، خود من هستم نه آن شخصی که اولای از من به من است ولی باید نفسم را زیاد سرزنش کنم شاید این دروغ و وهم، رنگ و درجه ای از حقیقت یافت... که محتشم وار بشود گفت:

ما به عهدت، خانهٔ دل «از طرب» پرداختیم

در به روی «خوش‌دلی» بستیم و «با غم» ساختیم

یا رب که چنین بادا

 

پ.ن: خدایا برای جوانان ازدواج نکرده در این وانفسای مشکلات اقتصادی و اجتماعی و دینی، وسیله ازدواج فراهم کن ولی اوضاع را طوری بچرخان همیشه به یاد آن سفرکرده‌ی غایب از نظر باشند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۰۴ ، ۱۴:۰۲
... نجفی

گرچه در حجله نازست رخت پرده‌نشین

شور هر انجمن از انجمن‌آرایی توست

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۰۴ ، ۰۱:۱۳
... نجفی

شاه من، روز از خلایق، در زمین می‌جویمت

ماه من، شب از خدای آسمان می‌خواهمت

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۰۴ ، ۱۷:۳۶
... نجفی

امروز امیر در میخانه تویی تو

فریادرس نالهٔ مستانه تویی تو

 

مرغ دل ما را که به کس رام نگردد!

آرام تویی، دام تویی، دانه تویی تو🙏🙏🙏

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۰۴ ، ۰۰:۲۳
... نجفی

بدان امیدی، که باز آیی، بماند ما را، در انتظارت:

دو دست در دل،

دو پای در گل،

دو چشم در ره،

دو گوش بر در

 

پ.ن: حال ما بی 💝تو💝 تباه است, بیا

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۰۴ ، ۰۵:۵۷
... نجفی

به تاب زلف مشکین و به طاق ابروان تو قسم که زور من نمی رسد. توان ندارم. نه قوت تمرکزی که بر آن تکیه کنم و نه توان ضبط طائر خیال، که ممانعت کنم از آن گونه خیالات وارداتی قلب که به غیر رنگ معطر توست، چه کنم ناتوانم و ضعیف. با این حال زار، جز زار زدن از بی لیاقتی خود در اینکه دل لعنتی‌ام لایق تسخیرشدن توسط خیال نازنین تو نیست چه باید بگویم؟ گیرم که الکی این شعر آن شاعر را نوشتم و ادای عاشقان را در آوردم. چه فایده؟:

بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم

از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت

 

 برای دلخوشی الکی: هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند😐🙏

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۰۴ ، ۰۲:۳۱
... نجفی

«دولت» و «بخت» به بازار، خریدن، نتوانsad

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۰۴ ، ۲۰:۴۳
... نجفی

سزای آن که زید بی‌رخ تو، زین بترستsad​​​​

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۰۴ ، ۱۹:۲۱
... نجفی

... هر چند نه‌ایم در خور تو

لیکن چه کنیم؟ مبتلاییم

 

چون بی‌تو نه‌ایم زنده یک دم

پیوسته چرا ز تو جداییم؟...

 

تا دور شدیم از بر تو

_دور از تو_ همیشه در بلاییم

 

بس لایق و در خوری تو ما را

هر چند که ما تو را نشاییم

 

آنچ از تو سزد به جای ما کن

نه آنچه که ما بدان سزاییم🌹

 

هم زان توایم، هر چه هستیم

گر محتشمیم و گر گداییم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۰۴ ، ۰۲:۳۸
... نجفی

غمت در نهانخانه‌ی دل نشیند

به نازی که لیلی به محمل نشیند

 

به دنبال محمل چنان زار گریم

که از گریه‌ام ناقه در گل نشیند

 

خلد گر به پا خاری آسان بر آرم

چه سازم به خاری که در دل نشیند

 

پی ناقه‌اش رفتم آهسته ترسم

غباری به دامان محمل نشیند...

 

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی به شاهی مقابل نشیند...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۰۴ ، ۰۴:۱۴
... نجفی

که را پایاب پیوند تو باشد؟

که دریای غمت ساحل ندارد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۰۴ ، ۰۴:۵۷
... نجفی

 آشوب جهان و جنگ دنیا به کنار
بحران ندیدن تو را من چه کنم...؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۰۴ ، ۱۷:۱۲
... نجفی

‌ هیچ می‌گویی: اسیری داشتم حالش چه شد? 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۰۴ ، ۰۴:۲۱
... نجفی

من اندر خور بندگی نیستمindecision indecision

وز اندازه بیرون تو در خورد منheart

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۰۴ ، ۰۰:۴۶
... نجفی

اسیر اندر خم زلف سمن‌سای تو می‌بینم

 

پ.ن:

چقدر خوب بود اگر این دروغ‌ها، راست بود. خواب بودم و بیدار شدم. بخشکی شانس. در را باز کردم، دیدم گلی از طرف شما این بچه فسقلی همسایه آورده، رنگش زرد بود و مقداری پژمرده. ولی حس خوبی داشت اصل توهم/تخیل اینکه چیزی فرستاده‌ای برای این ابله غافل درمانده. تا آمدم آن را بگیرم نه گلی ماند، نه پسرهمسایه‌ای، نه خوابی. نفرین بر چشمی که بی موقع باز شود. البته نفرین کردن بر این چشم بیچاره، نه سزاست. گناه او نیست. کار از جای دیگر می‌لنگد و خراب است. شرمنده‌ام و مثل همیشه خجالت‌زده، ولی باز ممنون.(در اولین فرصت که پسرک را ببینم، دستان کوچکش را خواهم بویید و بوسید و بر دیده می نهم... که حتما عطر تو را دارد ای مولای غریب)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۰۴ ، ۰۰:۵۲
... نجفی

نسیم زُلف پُرچین تو می‌ارزد به مُلک چین
اگر زُلف تو را مُشک خُطا گویم، خَطاگویم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۰۴ ، ۲۳:۰۱
... نجفی

همه چیز داری اما

                         نظری به ما نداری!indecisionfrownsadcrying

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۱:۲۵
... نجفی

خورشید را برای ظهور آفریده‌اند

فکری برای رفتن این ابرها کنیم!

 

پ.ن: اللهم... صعب علینا الانتصار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۰۴ ، ۱۸:۰۴
... نجفی

دلی یا دلبری؟ یا جان و یا جانان؟ نمی‌دانم!
همه هستی تویی فی‌الجمله، این و آن نمی‌دانم

به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم
به جز تو در همه گیتی دگر جانان نمی‌دانم

به جز غوغای عشقِ تو درون دل نمی‌یابم
به جز سودای وصلِ تو میان جان نمی‌دانم

چه آرم بر در وصلت؟ که دل لایق نمی‌افتد
چه بازم در ره عشقت؟ که جان شایان نمی‌دانم

یکی دل داشتم پرخون شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاد آن مجنون، در این دوران؟ نمی‌دانم

دلم سرگشته می‌دارد سر زلف پریشانت
چه می‌خواهد از این مسکین سرگردان؟ نمی‌دانم

دل و جان مرا هر لحظه بی‌جرمی بیازاری
چه می‌خواهی از این مسکین سرگردان؟ نمی‌دانم

اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان
و گر قصد دگر داری، من این و آن نمی‌دانم

مرا با توست پیمانی، تو با من کرده‌ای عهدی
شکستی عهد، یا هستی بر آن پیمان؟ نمی‌دانم

تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمی‌بینم
مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمی‌دانم

چه بی‌روزی کسم، یارب، که از وصل تو محرومم
چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟ نمی‌دانم

چو اندر چشم هر ذره، چو خورشید آشکارایی
چرایی از من حیران چنین پنهان؟ نمی‌دانم

به امید وصال تو دلم را شاد می‌دارم
چرا درد دل خود را دگر درمان نمی‌دانم؟

نمی‌یابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گیتی
کجا جویم تو را آخر من حیران؟ نمی‌دانم

عجب‌تر آنکه می‌بینم جمال تو عیان لیکن
نمی‌دانم چه می‌بینم من نادان؟ نمی‌دانم

همی‌دانم که روز و شب جهان روشن به روی توست
ولیکن آفتابی یا مه تابان؟ نمی‌دانم

به زندان فراقت در، عراقی پایبندم شد
رها خواهم شدن یا نی، از این زندان؟ نمی‌دانم

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۰۴ ، ۱۵:۲۷
... نجفی